تبليغاتX
intus et in cute

 

من تنها بودم همیشه .. از همان بچگی .. با مریم هفت سال اختلاف سن و با محمد هشت سال . خودم بودم و عروسک هایم .. تا بابا توی هفت سالگی هایم این کامپیوتر گوشه ی اتاق را خرید آورد خانه . با یکی از این میز تحریر بزرگ ها .. چهار تا صندلی دورش بود و محمد هی این شو های تنین را می آورد خانه و دور کامپیوتر جمع میشدیم و برای لیلا فروهر و شهره ذوق میکردیم !!! خلاصه اینکه این مانیتور 14 اینچ با آن کیس کوچولو و ویندوز نود و هشتش آمد و تنهایی ام را پر کرد . تا ده یازده سالگی کنار دست محمد بودم . چت میکرد و من یاد میگرفتم و فقط دوازده سالم بود که خودم اولین بار به این مجازی خانه پا گذاشتم . برای خودم آیدی ساخته بودم شیطون بلا ی دو هزار فکر کنم .. و یادم هست .. پا به روم گذاشتنم همانا و سیل پیغام های صکسی همانا .. دوازده سالم بود فقط .. پر از کنجکاوی و ترس ..  هربار که سرم را میکردم توی مانیتور فقط میخواستم بیشتر بدانم .. تا آخر یک روز به یکی از همین صکس چتی ها گفتم بله من هستم ! پرسید چند ساله ام و نگفتم دوازده . گفتم پانزده . خب شاید فکر میکردم پانزده ساله دیگر بزرگ شده ولی پسرک خیلی راحت گفت "برو بچه .. برو پاکی خیلی بیشتر از این چیزا ارزش داره . اینقدر راحت از دستش نده " کلمه به کلمه اش را هیچ وقت فراموش نمیکنم .. میخواهم بگویم اولین چیزی که اینجا به من یاد داد دروغ بود .. این بود که میشود خود واقعی ات را نشان همه ندهی .. تا دو سالی بعدش چت هایم معمولی بود شاید . تا پسرک بیست ساله ای آمد که آن روزها اصفهان درس میخواند . مثل بقیه خودم را کردم شبیه دختری که آرزو داشتم باشم .. خانواده ام را کردم شبیه خانواده ای که آرزو داشتم باشند .. پسرک ولی جدی تر از بقیه بود .. خاص تر بود .. طولانی تر شد و هر چه میگذشت دروغ هایم عمیق تر میشد ..  پسرک خیلی بیشتر از من چهارده - پانزده ساله میدانست .. پیچاندنم را بلد بود و من میدانستم ... میفهمیدم دروغ میگوید ولی قدرت متهم کردنش را نداشتم ..  خسته ام کرد خلاصه .. خسته ام کرد و بعد از دو سالی شاید .. کنار گذاشتمش . همان سالها .. همان روزهای چهارده پانزده سالگی بود که پایم به بلاگستان باز شد .. بلاگ اول که کپی بود .. کپی از این شعر و متن و های ادبی .. کم کم یاد گرفتم حرف ها را میشود نوشت .. میشود حس ریخت درونش .. میشود یکی از آن سر دنیا بیاید دستانت را بگیرد و همدردی یادت دهد ... میخواهم بگویم این مجازی خانه .. انکار نمیکنم خیلی به من اضافه کرد .. باعث شد خواندن یاد بگیرم .. نوشتن را عاشق شوم ..با آدم هایی خو بگیرم که روی فهم و شعور و اعتقاداتم تاثیر بگذارند .. دوستانی به من بخشید که با کلمه ها شناختمشان .. که قسم میخورم هرگز .. هرگز نمیتوانستم خارج از اینجا چنین کسانی را کنارم داشته باشم .. این مجازی خانه خیلی به من اضافه کرد  ولی همان قدر هم شاید از من گرفت .. کلی درد ریخت به جانم .. یادم داد آدم ها میتوانند پر از دروغ باشند .. باعث شد سالهای زیادی از عمرم را پای دوست داشتن کسانی بگذارم که لایقش نبودند .. من شکل نگرفته بودم .. خودم و خانواده و موقعیتم را نمیشناختم .. فکر میکردم یکی دو ساعتی حرف میزنیم تمام میشود میرود .. نمیدانستم زخم میشوند گاهی .. نمیدانستم بعدا ها روحم گوله گوله خالی مشود ..من نمیدانستم این زندگی من است که به پای لحظه ها میرود .. نمیدانستم اینکه دروغ شنیدن و دروغ گفتن عادی شود میتواند کثیف ترین اتفاق دنیا باشد .. فکرش را هم نمیکردم از پشت این مانیتور جملاتم کسی را عاشق کند و من برایش حکم درد داشته باشم ... حالا که پسر خاله ی چهارده ساله ام التماس میکند چت و بلاگ یادش دهم نمیخواهم ... میگویم من نمیدانستم ولی تو میدانی .. من کسی را نداشتم بگوید چهارده سالگی برای شناخت کثافت دنیا زیاد زود است ولی تو داری .. من کسی را نداشتم که بگوید شخصیت دوست داشتنی ات را که درونت زنده میکنی و  برای بقیه نمایش میدهی هرگز درونت نمیمیرد ..ته ته های وجودت زندگی میکند و تو هر روز تنها تر میشوی .. من نداشتم کسی را که بگوید باید یاد بگیری خود واقعی ات را با تمام کم و کاستی هایت دوست داشته باشی .. که باید یاد بگیری هیچ کس کامل نیست و تو هم نمیتوانی باشی .. نداشتم کسی را که بگوید این خود واقعی را روزی فراموش خواهی کرد ... بعدا ها که میبینی تنها شدی و خواستی دنبال خودت بگردی فرار میکند از دستان غریبه ات و وای .. وای به روزی که خودت هم با خودت غریبه باشی .. من نداشتم ولی تو داری پسر جان ..   میگویم بگذار کمی شکل بگیری .. خودت را بشناسی .. بتوانی از اعتقادات و شخصیتت دفاع کنی .. بگذار استفاده ات مفید باشد .. وقتی که میگذرانی مفید باشد ... بگذار آدم ها را بهتر بشناسی .. نه مثل من که این همه اعتماد کردن برایم سخت شده این روزها .. و پسرک به حرف هایم میخندد  .. ولی کاش به خودش زمان بیشتری بدهد برای زندگی .. من نمیخواهم .. نمیخواهم خودم با دستان خودم چهارده ساله ی دیگری را پر از دروغ کنم ..

 

+ این سالها مامان هی میخواست کوچولوی دوست داشتنی ام را بگذارد دم در  ! نگذاشتم .. گفتم این مانیتور خیلی چیزها دیده ... اولین عاشق شدن هایم را دیده .. اولین اشک هایم .. اولین کنجکاوی هایم .. گفتم این کیبورد اولین کلمه هایم را نوشته .. گفتم انگار عجین شده باشد با نوجوانی هایم نمیخواهم .. نمیخواهم تکه تکه اش کنند .. کامپیوتر قدیمی ام امسال چهار ده ساله شده ... چهارده ساله ای که من دیگر توان ندارم جلوی نابود شدنش را بگیرم .. خانه جدید شده و مامان وسایل قدیمی نمیخواهد .. من نمیدانم اصلا .. چرا این چهارده برایم این همه نحس است ؟ :(

+ این صادقانه ترین نوشته ام بود بعد از سالها که پشت هم کلمه ها را جمله کردم ..


 

+ نوشته شده در  91/02/27ساعت   توسط مرجان  | 

 

میخواستم به مناسب روز معلمی که گذشت به آمو.زش و پرو.رش کل نامه بدهم که تو را به هر کس میپرستید و قبول دارید به جای این همه بخشنامه های مزخرف و به درد نخورتان .. بخشنامه ای بدهید که دیگر خبری از علم بهتر است یا ثروت نباشد .. به معلم هایتان بگویید قبل از علم و ثروت کمی شعور و انسانیت یاد بچه های مردم بدهند .. ما ثروت داشته هایش را دیدم .. علم داشته هایش را هم دیدیم . دکترا داشته اش را دیدیم که چطور مملکتمان را به گا داد .. مگر گا کجاست ؟ جایی غیر از اینجا میتواند باشد که پسرک  یازده ساله اش سیگار کشیدن را اوج قدرت میداند ؟ جایی غیر از اینجا که پر از چهارده ساله های معتاد است ؟ کجاست مگر ؟ جایی که وقتی خیلی از مردمش نان شب ندارند اخ.ت.لا.س های سه هزار میلیاردی اش  کک هیچ کس را نمیگزد .. همینجاست رفقا .. همینجاییست که منِ دختر این مرز و بوم اتفاقی اگر برایم افتاد سرم هم برود سمت پلیسی که باید برای امنیتم باشد نمیروم .. که علمت چشم فلک را هم کور کند پار.تی نداشته باشی ول معطلی .. جایی غیر از اینجا میتواند باشد ؟ تو به من بگو .. اینها همان آرمان هاست ؟  اصلا گاهی جایی از دلت خبردار میشود که چطور گوشه کنار مملکتت گرد مرگ پاشیده اند ؟ عزیز جانی که چشم دیدنت را ندارم .. بکش بیرون .. بکش بیرون که این روزها را از همان دروغ های آغاز انتخابت میدیدم .. بکش بیرون که این روزها خار شده در چشمم .. که این روزها برای مردمم خون گریه میکنم ... این مردم از دستانم زیاد هم دور نیست .. این مردم همان مادرم است که برای اعتیاد پسرش زار میزند .. پدرم است که بعد از شصت سال زندگی خودش را تکانده و آپارتمان خریده .. مبینی ؟ این مردم منم .. منی که دیدم مادری دخترک 4 ساله ی بیمارش را از ترس هزینه های درمان رها کرد ... که دختر نوزده ساله ای برای جهیزیه کلیه اش را فروخت .. تو چه میدانی من چه زندگی هایی را به دوش کشیدم ... چه دردهایی را به چشمانم خریدم .. تو چه میدانی اینجا خاکی است که روزی برایش جان میدادم . که در تصوراتم هم قادر به ترکش نبودم .. سه چهار سالی بیشتر نگذشته از آن روزها و تو چه میدانی دلم فرار میخواهد ... بکش بیرون عزیز جان .. بکش بیرون که اگر غریبه فرو کرده بود این همه بغض نمیشدم .. این همه درد نمیشدم ..


+ میخوانمتان .. تک تک و بدون استثنا . ولی حرفی ندارم برای گفتن . انگار که بلاگستان این روزها سرد ترین زمستانش را میگذراند ...


 

+ نوشته شده در  91/02/24ساعت   توسط مرجان  | 

 


 ما آزموده ایم در این شهر بخت خویش

               بیرون کشید باید از این ورطه رخت خویش ...

 


+ دنیا روی دلم سنگینی میکند انگار ..


 

+ نوشته شده در  91/02/22ساعت   توسط مرجان 

 

این دیوانه شدنم از کی شروع شد ؟ از کی هی گذشته را زیر و رو کردم و بد ترین قسمت هایش را جدا کردم .. آویزان کردم به در و  دیوار دلم و هی برداشتم در آغوش گرفتم و زار زدم .. دیدم این زار زدن ها جواب نمیدهد انگار . خواستم  فراموش کنم .. یکی یکی موزیک هایم را که دنیا دنیا خاطره یدک میکشدند را پاک کردم . عکس هایم را پاره کردم .. کتاب های خوانده و نخوانده ام را از کتاب خانه برداشتم گذاشتم آن ته ته های انباری .. گفتم نمیخواهم .. گفتم این گذشته ای که مرا به این روز انداخت را نمیخواهم .. گفتم فراموش میکنم . گفتم من ... مرجانی که این همه از سر گذرانده چرا نتواند فراموش کند ؟ نتوانستم ولی .. آن لحظه ای که یک نفر را توی خیابان میبینی و تمام غم و شادی ها و خاطرات و خنده ها و اشک هایت آوار میشوند .. شماره ای که بین آن صفحات یاداشت کرده ای ... عکسی که بعد از مدتها برایت ایمیل میشود که یادت هست مرجان ؟ یادت هست خنده هایمان ؟ همان کتابی که رفیقت هدیه میکند .. همان آهنگی که هم اتاقی ات با آن غروب های دلگیر بیمارستانش را پر میکند و تو .. دلت نمی آید التماسش کنی که تو را به هرکه میپرستی خفه اش کن که دارد نفسم را میگیرد ... وقت هایی که آن خیابان خاص را با قدم هایت متر میکنی ... روزهایی که توی یک کافه مینشینی و زل میزنی به دختر و پسری که روی همان میز آن روز نشسته اند .. همه و همه یادم دادند گذشته فراموش شدنی نیست رفقا .. گذشته چهار تا کتاب و فیلم و عکس و آهنگ و خیابان نیست .. یادم دادند قبولش کنم .. که هست .. بوده .. که باید گذاشتش جایی روی تاقچه شاید .. هر چند وقت یک بار گردگیری اش کرد .. با غم هایش درد کشید حتی و شادیهایش را دوباره لبخند زد .. گذشته را باید درک کرد .. آدم اگر خود آن روزهایش را درک نکند که دیگر وای به حالش .. این گذشته ای که تک تکمان کمر به قتلش بسته ایم تکه ای از ماست .. مایی که میگذرد . مایی که گذشته است . گذشته همین هاست رفقا ... گذشته همین امروزهاست .. امروزی که من و تو و ما از خودمان میگیریم .. امروزی که همان فرداهاست .. و فرداهایی که با گذشته ها به باد میروند ...

 

+آمده بودم بپرسم خلا درونت چطور است برنا ؟ نکند این روزهایت را بغض باشی .. ولی آنقدر به این دیروز، فردا بود ت خیره ماندم که باعثش شد این پست .. چطور تا امروز فکرم را مشغول نکرده بود ؟!! حالا.. خلا درونت چطور است برنا ؟!

++ از آن وقت هاییست که نمیدانم چه میخواهم .. که نه پای رفتن دارم و نه دل ماندن . از آن وقت هاییست که حرف میزنم و بعد به ت.خ.م رضا شاه هم حسابش نمیکنم .. مرجانم دیگر .. با کلی حرف که میدانم نوشته نشوند بغض میشوند ... زخم میشوند .. درد میشوند .. ولی باز دلم سکوت میخواهد .. مرجانم دیگر ! آزار دارم .. دلم برایتان تنگ بود مدام .. این از آن دلتنگی های ترسناک نیست .. نه ؟ :)

+++ مرضی بانو قصد برگشتنت نیست ؟ هی گذاشتم ببینم بر میگردی یا نه .. ولی دلتنگ شدم خب . بر نمیگردی بانو ؟ :(



 

+ نوشته شده در  91/02/20ساعت   توسط مرجان  | 

 

میدانی دختر جان ؟ میدانی اسم سرطانی که میخورد روی پیشانیت حتی اگر خودت هم تغییری نبینی باز خیلی چیزها تغییر میکند .. شکل مرگ میشوی انگار .. میدانی مرگ چه شکلیست ؟ من هم نمیدانم راستش . من هرچقدر خودم را توی آینه نگاه کردم چیزی جز زندگی ندیدم . ولی آنها مرگ را خوب میشناسند انگار . آنها که یکی یکی دستانشان سمتت دراز میشود . آنها که گاهی اشک میریزند .. که انگار روزهای آخر باشد و بخواهند همه چیز بر طبق آرزو هایت پیش برود .. من دوستش نداشتم هیچ وقت . من موقع محبت کردن هایشان دلم برای قهر ها تنگ میشد . برای داد و بیداد هایم با مریم تنگ میشد . من دلم ضعف میرفت که مامان یک بار هم شده مثل آن روز که از جیب بابا پول دزدیدم کشیده حواله ام کند. آنها مرگ را خوب میشناسند دختر . بیشتر از منی که هم اتاقی ام میمرد و من لواشک به دست پشت پنجره شهر را نگاه میکردم .. چقدر از این هم اتاقی ها از دست دادم ؟ تو میدانی ؟ آدم ها عجیبند . عجیبند که فکر میکنند همه چیز برای دیگران است و من شاید از همه عجیب تر . عجیب است که هیچ وقت فکر نکردم شاید روزی منم روی یکی از همین تخت ها خوابیده باشم .. همین ها که میروند و دیگر هیچ وقت .. هیچ وقت برنمیگردند ... ولی فکر ها تزریق میشوند . فکر ها با تمام سر تکان دادن دکتر ها تزریق میشوند . با اشک های خانواده ها تزریق میشوند . هر چقدر هم آرایش کنی لبخند پهن بزنی که ببینید من خوبم .. من خیلی خیلی خوبم ولی چشم هایشان باور نمیکند .. بله دختر جان . اسم سرطان همین قدر گنده است . آنقدری هست که کندن را یاد بگیری . میدانی کندن یعنی چه ؟ یعنی بغل مادرت را پس بزنی .. که نکند وجودت را جا بگذاری .. که یکی یکی وابستگی هایت را رها کنی .. که فکر کنی روزهای آخر است و خودت را از ملاقات ها ممنوع کنی .. که هر روز بیشتر از قبل سرت را توی جسم نحیف و رنگ پریده ات فرو کنی .. همین قدر است .. همین قدری که هر چقدر خودم را می چلانم کلمه هایم بر نمی آیند . اصلا اینجا قد بزرگی اش نمیشود .. لعنتی آنقدر پت و پهن است که هیچ کجا جا نمیشود.. ولی آنقدر هم میتواند باشد که بعد از آن همه عذابی که خانواده ات کشیدند نخواهی که به مرگ فکر کنی .. میشود که کلی آینده برای خودت تصور کنی . روزهای خوبی که از زندگی سرشار باشی . که حتی یادت نیاید روزی کچلی کله ات را خجالت میکشیدی .. که ابرو های نداشته ات را با مداد پررنگ میکردی .. راستش دخترک خیلی زمان برد بفهمم زندگی تاوان دارد . اولش شاید بعد از یک خوشگذرانی نیم ساعته آمده باشی اینجا . چند سال اول هم شاید همه چیز خوب باشد . رنگی رنگی باشد . ولی بعد تر هر لبخندت هزینه پیدا میکند . هزینه ای که تنها خودت از پسش بر می آیی .. و نمیدانی من چقدر بغض دارم که این همه زود برایت فاکتور فرستادند .. شش ماهگی که آدم به این چیزها فکر نمیکند .. از آن سن هاییست که فقط باید درد بکشی ... خب من میدانم .. میدانم درد کشیدن ها بدون اینکه بدانی چرا چقدر میتواند تلخ باشد .. ولی میتوانم شرط ببندم بزرگ هم شوی خیلی فرقی به حالت ندارد . ته تهش که از جواب ها نا امید شدی مثل من ، پناه میبری به جبر طبیعت و این چیزها ... چقدر حرف زدم دخترک .. چقدر حرف زدم و نگفتم که دوست داشتم زبان شش ماهگیت را میفهمیدم . آن مغز کوچولوی رنج کشیده ات این روزها چطور فکر میکند ؟ من بی رحمم دخترک .. آنقدری بی رحم هستم که با تمام بغضم باز خوشحال باشم .. خوشحالم که مثل من مجبور نیستی لایه های روحت را زیر و رو کنی .. که هنوز نفهمیدی انسان چقدر میتواند پیچیده باشد .. که سرطان فقط اسم نیست .. نمی آید چند تایی سلول هایت را نابود کند و بعد یا خوب شود و یا جانت را بگیرد . هیولای دوسری است که کندن یادت میدهد .. که بعدن ها کوچکترین رابطه هایت را ربطش میدهی .. بی تفاوتت میکند .. مرگ ها برایت خواب میشود .. لبخندت را هی پر رنگ میکند و غم چشم هایت را عمیق تر . سکوت یادت میدهد . یادت میدهد دستان هفده ساله ات چشمان باز مانده اش را ببندد . گونه اش را ببوسد و ملحفه را تا روی سرش بالا بکشد . یادت میدهد آرام پشت پنجره بایستی و گاهی سرت را بالا نگه داری . بالا نگه داری که اشک چشمانت برگردد داخل .. که سرازیر نشود .. راستش را بخواهی دختر جان .. سرطان مرگ یادت میدهد . و من خوشحالم که برای لمس مرگ هنوز زیاد کوچکی ..


 
+ دوست داشتم دور میشدم . زیاد دور میشدم ... میرفتم آن بالا بالا ها دنیا را میگرفتم توی دستانم و تعجب میکردم چطور این همه برایم تنگ بود ... که چطور دیوار هایش روحم را له کرد .. چه کنم که پاهایم ناتوان تر از این حرف هاست ... میشود سکوت کرد ولی .. مدتی مراقب خودتان و خانه ی سفید من هم .. باشید .


 

+ نوشته شده در  91/02/15ساعت   توسط مرجان  | 

 

کتاب را گرفته رو به رویم . سرش را کمی خم کرده و با التماس نگاهم میکند . قسم میخورد که حتی شاید دو ساعت هم وقتم را نگیرد ولی بخوانمش . بدون وقفه و یک سره بخوانمش . راستش آنقدر این چشم های افتاده و رنگ مایل به زرد به چهره اش مظلومیت بخشیده که نمیتوانم .. نمیشود درخواستش را رد کنم . پشت جلد از پسرک ده ساله ای نوشته که سرطان دارد . که پیرزن خیر خواهی پیدایش میشود و از پسرک میخواهد که هر روز برای خدایش نامه بنویسد و ... خنده ام میگیرد . میگویم تمام حرف های این این کتاب را روانشناسی که فرستادید سراغم برایم زده . لابد تهش هم از خدا برایش نامه میرسد که تو بنده ی خوب من بودی و شفا پیدا کردی و .. اصرار میکند هنوز .. اصرار میکند و آنقدری عزیز هست که به خاطرش کتاب به این کوچکی را رد نکنم . توی بیمارستان بودم که خواندمش . هم اتاقی ام همان روز به مرگ تسلیم شده بود . حال خوبی نداشتم راستش . هر روزی که میگذشت را با پسرک پیر میشدم . ولی این کتاب آنقدری بود که وادارم کند به زندگی . این هشتاد و چهار صفحه با آن جلد رنگی رنگی اش آنقدری بود که هر بار کله ام را فرو کنم درونش و برایم تازگی داشته باشد . آنقدری هست که به دعوت جوگیریات بابک اسحاقی به عنوان بهترین کتابی که خواندم معرفی اش کنم ... :)


+نام کتاب : اسکار و مادام رز
نویسنده : اریک امانوئل اشمیت
مترجم : مرتضی ثاقب فر
انشارات : عطائی

++ شما بهترین هایی که خواندید را معرفی نمیکنید ؟ خوب است آدم بین آن همه شلوغی و کتاب .. لیست به درد بخور همراه داشته باشد . نه ؟ :)


 

+ نوشته شده در  91/02/14ساعت   توسط مرجان  | 

 

 

نيمه شب بود.

همه چيز قانوني بود.

خوشبختانه هيچ كدام از حصارهاي اجدادي شكسته نشده بودند.

هيچ نافرماني اتفاق نيافتاده بود.

گناهي ديده نشده بود.

هوس بود.

پاكي بود.

عشق بود.

ترس، ترديد، شرم، لذت، وهم، گستاخي، هيجان، همه بودند؛ اما حضور همه قانوني بود.

همه با هم حرف مي زدند؛

عقربه هاي ساعت شلوغ مي كردند؛

كلمات با هم بازي مي كردند؛

قدرت يگانه شدن كه حضور خود را اعلام كرد همه آرام شدند.

لحظه ها سريع مي آمدند و سريع تر مي رفتند؛ تا اين كه:

 

وسط ِ يك لحظه ي بي نام ونشان،

كسي بي مقدمه،

به آن جمع شلوغ دونفره پيوست:

وجود يك كودك!

 

همه خوشحال شدند، كسي نگران نبود، اين حضور بي دعوت هم قانوني بود؛ اين يكي خيلي خیلی قانوني بود!!!!

 

 

 راستش از به دنیا اومدم خوشحالم . پس به رسم ادب میگم بیست و یک سالگیت مبارک مرجان :)

+ این کوچولوی اخموی توی دستای بابا مرجان یک ساله س :)

++ مامان وختی خیلی خیلی حرصش میدم میگه از همون اول خونسرد بودی . ۹ ماه و ۹ روز و ۹ ساعتتم که تموم شد نمیومدی :دی

+++ غزل دستات رو واسه این هدیه میبوسم .. نمیدونی .. نمیدونی چقدر خوشحالم کردی . ممنون یه دونه ی خوشگل من :)

++++ خب من چطور تشکر کنم ؟ چطور بگم چقدر واسم ارزش دارین .. میدونم .. میدونم اصن قد و اندازه ی حرفاتون نیستم ولی نمیدونید .. نمیدونید چقدر خوشاینده .. چقدر امروز مدااااااام لبام به لبخند باز شد .. فقط میتونم بگم واسه روزی که گذشت .. مدیونتون میمونم .. برای تک تک کامنت ها ممنون . ممنون بهرنگ برای هدیه ی فوق العاده و این پست بی نظیرت . ممنون بابک خان واسه تبریکتون . و بازم .. ممنون واسه تک تک محبت هاتون :)


 

+ نوشته شده در  91/02/12ساعت   توسط مرجان  | 

 

من فکر میکردم آدم ها را خوب میشناسم .. فکر میکردم آدم ها را خوب بلدم .. همین شد که دست گذاشتم روی یکی از همان دست نیافتنی ها . پر از ترس بود پسرک و من فکر میکردم قوی تر از ترس هام .. همین شد که خواستم به مرجان ثابت کنم هر کس را بخواهم .. به دست اوردنش سخت نیست .. شیطنتم را میریختم توی نگاهم و صورتش را میگرفتم میان دست هایم .. زل میزدم توی خاکستری چشمهایش و برایش از احساساتش میگفتم .. از ترس هایش .. از دغدغه هایش .. فریاد میزد که لعنتی از پیشانیم میخوانی و لذت میبردم .. من فکر میکردم احساسات را میشود کنترل کرد . میشود رهایش کرد و  بعد افسارش را به دست گرفت .. همین شد که خواستم تمامش را به پایش بریزم و گفت نمیترسم .. گفت دیوانه وار دوست داشتن دیوانه اش میکند . من آنقدر به دلبری های دخترانه ام ایمان داشتم که فکر میکردم نمیشود دست هایم نوازش کند و رها شود ... همین شد که حریمم را با لبخند باز کردم و خواستم بیاید تو تو های روحم را از آن خود کند .. فکر میکردم مشکی چشمانم را رنگ هایش کم می آورد .. ظرافت دستانم را لحظه هایش گم میکند .. فکر میکردم اسمش را بدون لحن صدای من نمیخواهد ... همین شد که وقتی میگفت میترسد جدی جدی عاشق شود قند آب  میکردند توی دلم . همین شد که خودم را به ندیدن ترس هایش زدم .. فکر میکردم دوری ام را تاب ندارد .. همین شد که کمرنگ شدنش را ندیدم . من فکر میکردم آنقدری مغرور هستم که آدم "بیا برگرد که بدون تو لحظه هایم را بیزارم" نباشم .. همین شد .. که فقط یک بار پرسیدم چرا حالا ؟ و وقتی فرارش را از دوست داشتن زیادم جواب گرفتم نخواستم برگردد .. که دیگر هیچ وقت خدا نخواستم برگردد ... من فکر میکردم چند ماه یک بار هایی که سراغم میگیرد را به هیچ کجایم حساب نخواهم کرد .. همین شد که وقتی گفت من را ته تمام خوبی ها میداند و میخواهد دوست بمانیم نگفتم نه .. همین شد که صبوری کردم .. صبوری میکنم .. همین شد که چند ماه یک بارهایش شد دلیل نفس هایم ..

 .. من فکر میکردم آدم ها را خوب بلدم .. همین شد که هر وقت مرجان را بیشتر از آنچه بود دیدم ... شکست خوردم .. که فهمیدم خودم را هم بلد نیستم . چه برسد به آدم ها .. من فکر میکردم قوی تر از ترس هام .. همین شد که وجودم را ترس گرفت .. که حالا از دوستانه نزدیک شدن ها هم وحشت دارم   ..  راستش من همیشه فکر های مزخرف زیاد کرده ام .. همین شد که دو سه سالی میشود شیطنتم را نمیریزم توی نگاهم .. که نگاهم دیگر در هیچ نگاهی گره نمیخورد ..

+ گاهی هست .. میان تمام دل مشغولی ها و غم هایت .. وقتی حتی حوصله ی خانه ی سفیدت را هم نداری .. کلمه ها میخکوبت میکند .. که کسی جایی .. شاید خیلی آن دور ها برایت آرزو های خوب داشته باشد .. برایت نگرانی کند .. کسی شاید خیلی آن دور ها برایت دست تکان دهد که هی مرجان .. میبینمت دختر ..  ببینید سیبم چطور وجودم را گرم میکند :)

++ با این موزیک نوشتمش .. دوستش دارید ؟ همیشگی باشد ؟ :)


 

+ نوشته شده در  91/02/05ساعت   توسط مرجان  | 

 

دارم فکر میکنم این روزا ... دارم به روزایی فکر میکنم که وقتی داشتم میگذروندمشون .. فکر میکردم هیچ وقت نمیخوام برگردن . نمیخوام دوباره برگردم به اون روزا .. درد میکشیدم بابا .. خیلی خیلی زیاد درد میکشیدم . یادم میاد یواشکی آب میخوردم .. فکرشو بکن .. اینکه گناه بزرگت آب خوردن باشه . بعد یادمه نمیتونستم بخوابم .. وقتی دراز میکشیدم آب به ریه هام میرسید . یادمه شب تا صبح مینشستی بالا سرم .. یادمه از امید حرف میزدی ... اینکه عید لعنتی تموم میشه و عمل میکنم و همه چیز خوب میشه .. همه ی تلخی  ها و درد ها تموم میشه ... چقدر به حرفات ایمان داشتم رو یادم نیست ولی یادمه چقدر آرومم میکرد ... حتی با تمام ده سالگیم میدیدم که چطور بی تابی اون روزامو آب رو آتیش بود .. که سر یه ساعتی که میشد هی منتظرت بودم که سکوت دردناک بیمارستانمو پر کنی .. که دستامو آروم از لای شیشه بیرون میوردم و بزرگی دستات برام امنیت بود .. امنیت .. چقدر نمیشناسم این حس رو این روزا بابا ... نمیشناسم .. حتی وقتی بزرگی دستات کار میکنه تا خرج منو بده بازم امنیت رو گم میکنم .. اون روزا .. اون ثانیه ها .. اون آرامشی که با وجود تمام وابستگیم به مامان بازم تو رو میخواستم ... حرفات و وجودت .. با تمام اینکه یک ماه بیمارستانو هرشب یه چیز رو شاید به شکلای مختلف تکرار میکردی .. که "قوی باش " .. اونقدر گفتی و گفتی که باور کردم باید قوی باشم ... آره باید قوی میبودم .. ولی کی فکرشو میکرد در مقابل تو ؟ باید به خاطر تویی که تمام اون سالها پشت بودی قوی میبودم .. که وقتی مریم از بی احترامی ها و بی منطقی هات ناراحت و عصبانی بود باید قوی میبودم .. باید اینبار من دستات رو میگرفتم .. من میگفتم نه بابام اینی که تو میگی نیست .. بابا ته تمام خوبی هاست .. بابا اگه حرفی میزنه به خاطر ماست .. هی گفتم .. هی گفتم .. هربار که حرفی راجب تو میشد فاصله ی منو مریم عمیق تر میشد ... حالا این عمق رو با هیچی نمیشه پر کرد .. نمیشه .. نمیشه فکر مریم رو بعد از بیست و هفت سال عوض کرد ... نمیشه این فکر رو الان نابود کرد که تو منو بیشتر از مریم دوست داری . میگفتم اینجوری نیست ... میگفتم فقط چون ضعیف ترم .. چون آسیب پذیر ترم .. چون درد کشیده ترم بیشتر بهم توجه میکنه . ولی نه بابا . بی انصاف بودی همیشه راجب مریم .. همیشه وقتی بحث تو میشه متهم میشم به ندیدن .. کی میدونه ولی من جرات دیدن ندارم . کی میدونه گوشامو میگیرم و چشمام رو میبندم و به اتاقم پناه میبرم که نبینم . که خراب نشه اون روزا واسم ... که هنوز هر وقت اسم بابا میاد با غرور لبخند بزنم که من یکی از بهتریناااااشو دارم .. بابا میترسم .. میترسم بابا که حتی توی خاطراتمم محو  بشه اون تصویر پر از آرامشت ... اون نماز خوندنای با بغضت . بابا میترسم خستم کنی .. میترسم کم بیارم جلوی بی احترامی هات .. میترسم اینکه هر بار بی هوا گونتو میبوسم و لپت رژ لبی میشه یادم بره ... کی میدونه چقدر میشکنم وقتی میبینم حق با تو نیست و حرفی ندارم واسه گفتن .. بابا میدونی درد میکشم از این همه تضاد ؟ اینکه هنوز وقتی بالا سرمی و یه سوزن بهم میزنن رنگت میپره .. دور میشی .. بغض میشی .. و بعد تو خونه ... بابا میترسم . میترسم منم مثه بچه های دیگت که همیشه گفتی مثل تو نیستن و فقط منم که شبیهتم دور بشم ازت .. کنده بشم ازت .. کی میدونه اگه مریم با این بی حرمتی ها عصبانی میشه و داغ میکنه من له میشم .. میشکنم بابا .. من هر بار میشکنم وقتی سکوت میشم .. وقتی حرفی ندارم بزنم .. ندارم بزنم ... بابا بی احترامی نمیکنم .. دارم التماس میکنم .. دارم التماس میکنم نزاری از دستت بدم .. دارم اشک میریزم .. که هیچ وقت کاری نکردم که حتی یه درصد ممکن باشه آبروتو به خطر بندازه . متههم نکن بابا .. میترسم . میترسم از دستت بدم .. کی میدونه واسه اولین بار دارم آرزو میکنم کاش .. کاش اینجارو میخوندی تو ..


 

+ نوشته شده در  91/02/01ساعت   توسط مرجان 

 

نگویید چرا این همه درد .. این همه از نا امیدی ها مینویسی . انگار دیوار باشم و دردها دریل جانم را سوراخ میکنند این روزها . دستی ندارم که تابلو هارا کنار بزند . که بگویم من اینها نیستم . نیستم دخترکی که خنده لبهایش را رها نمیکند . من نیستم مرجانی که غذای نذری که مامان با امید به خوردم میدهد و با ولع تمامش میکنم . نیستم این آرامش پر از لبخند ... این گوش های همیشه شنوا .. نیستم رفیق جان . این روزها پر از نوشتنم . نه ، پر از ناله ام و این دهان برای واقعی ها باز نمیشود .. قرار نبود اینطور باشد .. قرار بود کلی زندگی داشته باشم برایتان .. کلی زندگی بریزم پای کلمات .. میخواستم چشم هایتان را نوازش کنم .. بگویم دستانم را ببینید .. یک عالم لبخند آورده ام برایتان .. کاش باور میکردید من ادعای درد ندارم . چرا .. درد هست . برای همه هست و انتظار داشتم بفهمید که میبینم . انتظار داشتم ببینید که چطور درد های جامعه ام روحم را میخورد .. من ادعای بانوی درد بودن را نداشتم هیچ وقت .. هیچ وقت خدا .. که اگر داشتم خوب بلد بودم درد هایم را به رخ بکشم .. انتظار داشتم ببینید چطور از خودم متنفر میشوم وقتی میدانم دل تک تکتان خون است و باز هم می آیم اینجا و صفحه ام را با تلخی سیاه میکنم .. که چطور بغض میشوم وقتی کله ام را میکنم توی این مجازی خانه و  برایتان از خصوصی ترین لحظه هایم مینویسم .. کاش می دیدید رفقا .. گفته بودم آمده ام بنویسم که نترسم . این بیرون خیلی ها میترسند .. سکوت شده اند همه . نگاهشان غم نقاشی میکند ولی لبخند میزنند .. گفته بودم میخواهم با درد ها رو به رو شوم که بزرگ نشوند . بغض نشوند ... کابوس نشوند .. گفته بودم برای آرامش آمدم اینجا ... آرامشم را نگیرید .. دوباره وادارم نکنید به رفتن .. ترس نریزید به جانم .. که اگر محتاج سفیدی این صفحه و نگاه هایتان نبودم نمیماندم .. من فکر نمیکنم بانوی دردم رفیق جان و نمیدانی تا کجای جانم را با این حرف به آتش کشیدی ... به جان چشم هایتان زندگی را خوب بلدم .. خوب بلدم زندگی را با سادگی هایش دوست داشته باشم .. قرار نبود اینطور باشد .. میخواستم بگویم دخترکم را ببینید که چطور با دامن چین چینش تاب بازی میکند .. روزگار است ولی .. روزگار است و تاب میخورد وسط پیشانی اش و تمام .. چه کنم که لحظه هایم همین قدر بی رحم نابود میشوند ...


 

+ نوشته شده در  91/01/30ساعت   توسط مرجان  |